می آویزم به لحظه های گریزپایی که از برابر طوفان نگاهم می گذرند !
می آویزم به همه ی شیدایی های که مرا با دلواپسی هایم تنها می خواهند و در این کوچه پس گوچه های بیقراری مبهوت می طلبند !
الهی !
لحظه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، و روزهای عاشقانه با تو سخن گفتن چه زود به آخر رسید ! چه زود سحرگاه واپسین فرا رسید و من مانده ام با ابرهایی که هنوز عقیم اند ، ابرهایی که هنوز نباریده اند ، ابرهایی که اجازه ی باران شدن ندارند !
الهی !
تحسّر به دوشِ واپسین سحرِ مهربان تو ام اما داغ های هنوز تازه به تازه بر دل می نشینند و از آسمان پشیمانی نمک های افسوس بی دریغ بر سینای سینه ام می بارند !
من مانده ام با این همه زخم های مزاحم !
من مانده ام با این همه ابرهای عقیم !
من مانده ام با این همه ترانه ی بی پایان !
الهی !
تو را سوگند به مسافران سحرگاهی ات
ما را تنها گاهی
گاهی
گاهی
نگاهی . . .
*****

ماه بیقراری ها تنها یک فرصت است ، فرصتی برای دوباره اندیشیدن و با خودِ خود تنها شدن و سخن گفتن .
نوشتن را به جان دوست دارم و سالهاست که با زمزمه های قلم لحظه هایم را پیوند داده ام به آبی دلدادگی ها و دلبردگی ها ، اما بعضی وقت ها از درون و شوریدگی دل سخن گفتن بسیار سخت به نظر می رسد ، آن هم در روزگاری که گرگ ها و برج ها اجازه ی نفس کشیدن و پریدن نمی دهند ! . . .
به هر حال آمده ام تا بر این فرصت درنگ ، چنگی زنم و با شیپور اشتیاقی که در جان طنین انداز است ، شرحه ای از شیدایی خویش را در لفاف کلمات تقدیم دل های زیبایی کنم که چشمی به آسمان دارند و چشمی به راه !
بیقراری هایم را بخوانید و دعایشان کنید .
ارادتمند : شهاب الدین رهنما
*****
لینک مطالب ماه بیقراری ها :
۱ ) در مسیر آسمان
۲ ) تا آبی موعود
۳ ) قدر آزادی
۴ ) قرار بی قراری ها
۵ ) مسافر
۷ ) با این همه تغافل
۸ ) به کدامین گناه !
۹ ) تولد
۱۰ ) سرنوشت

پرده ی اول :
استغاثه در چشمانم فوّاره می زند ؛ این درد یک روز و دو روز و سه روز و این چند روزه ام نیست .
من با این استغاثه ها متولد شده ام و کم کم همپایشان بزرگ و بزرگتر شده تا امروز و امروز می بینم چقدر استغاثه هایم قد کشیده اند !
به همه نوشته ها و بیقراری های گذشته ام که نگاه می کنم ، هیچکدامشان به آرامشم نمی رسانند ، هیچکدامشان درد این لحظه ام را تسکین نمی دهند ، هیچکدامشان مرهم بیقراری های اکنونم نیستند .
بار خدایا مرا چه می شود که پس از سال ها نوشتن ، هنوز می بینم آنقدر حرف نگفته برایت دارم که بی تاب نوشتنم ؛ آنقدر حرف تازه برایت دارم که نمی دانم کدامشان را بر این زبان گیجم جاری کنم !
خدای من !
نمی دانم اشکال از فرستنده ی توست یا از گیرنده ی من ؟!
نه ! نه !
می دانم !
در کارگاه آفرینش ، همه ی اشکال ها از گیرنده است و من مقصر بی دلیل همه ی دردهای سیالی هستم که در نگاهم می رویند !
خدای من !
همه ی این حرف ها درست، اما با این همه ناتوانی های لجوجی که در من چنگ می زنند ، چه کنم ؟
باور کن مانده ام که چگونه و کی می توانم پرواز در آسمان قرارت را تنفس کنم ؟!
باور کن نمی دانم !
نمی دانم !
*****

پرده ی دوم :
آسما ن به من نگاه می کند !
من پر از صداقت صدا
من پر از تلاوت ترانه ام !
***
ابتدای هستی ام پر از
صدا ی بارش فرشته ها
انتهای هستی ام
با سکوت ممتد سپیده دم
می رسد زراه !
در شگفتم ای دریغ !
لحظه های من
چه زود می روند !
لحظه های من
چه زود پیر می شوند !
در شگفتم ای دریغ !
آخرین نگاه من
کی زراه می رسد ؟
کی دلم
پراز ترانه های ماه می شود ؟
در شگفتم ای دریغ !
بعد ازاین
سال های سال
من
- این من سرشته با شمیم انتظار -
در پی کدام سرنوشتی ام ؟ !
بعد از این
سال های سال
بعد از این
غصه های خفته در گلوی خاک
بعد از این ترانه های سوخته
بعد از این همه نگاه اشتباه
بعد ازاین همه گناه
آسمان به من بگو
سرنوشت من چگونه است ؟
دوزخی
یا
بهشتی ام ؟
****
این روزها ، هی سرد می شوم و هی گرم . . !
انگار چیزی در من ترک برداشته است .
فرشته ای می گفت :
برای قد کشیدن باید پوسته ات را بترکانی
باید از خودت بیرون بزنی
باید . . .
آی همسایه !
من تازه سر از خاک برداشته ام
مبادا پاهایت را برسرم آوار کنی !
یادت هست چه گفتم ؟
من در حال ترک برداشتن است !
*****

باز هم دلتنگی !
باز هم دلتنگی !
بازهم دلتنگی ؛ بی آنکه خواسته باشم !
چیزی در تار و پود وجودم به تپش افتاده است و پیوسته نگاهم را در دور دست های خدا جاری می کند .
می خواهم ابر باشم و بر خودم و بر گور لحظه هایی که بی امید می گذرند ، ببارم ، اما بادهای سرگردان می خواهند ذرّه ذرّه ام کنند و حتی اجازه ام نمی دهند تا ترانه های رُستن را تلاوت کنم .
« الهی عَظُم البَلاءُ و بَرِحَ الخَفاءُ و انکَشَفَ الغِطاءُ ، و النقَطَعَ الرَّجاءُ و ضاقَتِ الاَرضُ و مُنِعَتِ السَّماءُ ، و اَنتَ المُستَعانُ وَ اِلَیکَ المُشتَکی و عَلَیکَ المُعَوَّلُ فی الشِّدَّهِ و َ الرَّخاء . . . »
خدایا !
با این دردها و مصیبت چه کنم ؟ چگونه بی چارگی خویش را از نگاه های نامحرم به دور دارم ؟ چه وقت فرشته ی امیدم را از کهکشان مرادها ، به باغ سبز نیازم رهنمون می شوی ، و چه وقت درهای کشور محبتت را به رویم می گشایی ؟
الهی !
زمین دیگر جای ماندن نیست . تنگ تنگ شده است . همیشه با خودم می گویم : اکنون وقت پرواز است ، باید پرید ، باید به آسمان رسید ؛ اما همین که آماده ی پرواز می شوم ، می بینم حتی روزنه های آسمان ، روشنایی و راه عروج خویش را از من دریغ می دارند .
« اِکفیانی ، فَاِنَّکُما کافیان ؛ وَ انصُرانی فَاِنَّکُما ناصِران »
خدایا ! جز تو از که می توان چشم یاری داشت ؟
با این لحظه ها ، با این لحظه های دلتنگ چه کنم ؟ لحظه هایی که مؤنسم شده اند ، با من می خوابند ،
با من بیدار می شوند ،
با من راه می روند ،
با من می نشینند
و با من دلتنگی هایشان را به زبان می آورند .
با این لحظه ها چه کنم ؟! . . .
آی لحظه ها !
آی لحظه هایی که دلتنگ می آیید و دلتنگ می گذرید !
با من ، با من بگویید ، به کدامین گناه بار دلتنگیتان را بر دوش احساسم می گذارید ؟
به کدامین گناه ، درهای آسمان را به روی بال پروازم بسته اید ؟
به کدامین گناه ؟!
*****

باران هست ؛
آفتاب هست ؛
دریا هست
و سبزه ها در همه جا آواز می خوانند .
نسیم عاشقانه دست در دست مسافران ملکوت ، پایکوبان ترانه های رجعت را آواز می دهد ؛ در شریان دریا ، شوق پیوستن در تب و تابی غریب جاری است ؛ آفتاب ترانه های رویش را در چشم ها تکثیر می کند و باران ، امید زیستنی دیگرگونه را در گستره ی زمین و زمان می پراکند ...!
باغ هست ،
سبزه هست ،
باران هست ،
خورشید هست ،
دریا هست
و در اینجا ، تنها ما نیستیم
و نمی توانیم این همه پنجره های تماشا را تنفس کنیم .
این ما هستیم که جلوی خورشید پرده می گسترانیم ، تا تابش بلندش ، نوازشمان نکند !
این ما هستیم که بی تفاوت از برابر نوازش دریا می گذریم و تغافل آنچنان پنجره ی نگاهمان را مسدود کرده است که یارای تماشای دریا در ما نیست !
این ما هستیم که آواز سبزه ها و نجوای نی لبک باران را نمی شنویم و طراوتشان را ناشنیده مچاله می خواهیم !
تا کی نشستن ؟!
تا کی تغافل ؟!
تا کی باید چشم ها و گوش های هراسانمان را کور و کر در جاده ها بدوانیم ؟
تا کی باید آواز بهشت را، که در دو قدمی دلهایمان جاری است ، ناشنیده عبور کرد ؟!
تا کی ...؟!
*****

بهار را در من بیاویز و لبریز کن لحظه های خاکستری ام را از بارش خنکای مهرت ، تا سبز سبز شوند و قد برافرازند در این زمانه ای که باغ ها به حسرت باران نشسته اند ! . . .
من به امید نشستن با لحظه های آسمانی ات ، اندیشه های خسته ام را صدا می کنم ، تکانشان می دهم تا بیدار شوند و و چُرت سیال و همیشگی خویش را بشکنند و سر بسپارند به جاده های روشنی که این روزهایِ خدا ، مسافران مانده را صدا می کنند.
اندیشه های خسته ام را صدا می کنم تا سر بسپارند به جاده های روشنی که آسمان را این روزها با زمین آشتی می دهند تا خیل خاکیان خواب آلود بیدار شوند و دل به جاده ای دهند که صدای خدا در آن جاری است .
ای تمام شور !
ای تمام شوق !
خسته ام از این همه هراس ناگزیز
خسته ام از این همه هبوط
من دلم ، دچار شروه خوانی است
من دلم ،
شهید زخم های ناگهانی است
*****

وقتی صدایت می کنم انگار
در کوچه های ذهن من
جاری است آرامش
جاری است عطر دلپذیر آب و مهتاب
جاری است سمت سرزمین تشنه ی این روح خواب آلود
شوق بهشتی که در این پس کوچه ها نیست ! . . .
***
سحرگاه دلنوازی است و من پرسه می زنم در لحظه هایی که مرا تا انتهای راه پرواز خواهند داد !
سحرگاه دلنوازی است و من تشنه و خسته در پی جرعه آبی روشن گوش هایم را می سپارم به صدای پرنده هایی که عاشقانه می خوانند و شوق زیستن در آوازشان شکوفه داده است .
من باید بروم ، باید با آواز پرنده ها وضویی تازه کنم ، بشکفم و پرواز دهم همه ی خستگی هایی را که آواز نی لبکم را شکسته و نفس گام های جوینده ام را خسته می خواهند !
من باید بروم
باید آواز بهشت را در کوچه های دلتنگی ام پرواز دهم
من باید بروم
بال های من کجاست . . . ؟ !
*****

بی قراری ها صدایم می کنند و مرا به سمت کوچه می کشانند تا بال هایم پرواز را سلام دهند !
من هر روز ، درست در همین ساعت ، پنجره ی تنهایی ام گشاده می شود و بیقراری هایم شیپور پرواز را آواز می دهند .
من هر روز درست در همین ساعت می بینم چه عاشقانه این پرنده هایِ دربند ، هوای گشایش را بوسه می دهند !
من هر روز درست در همین ساعت ، درست در لحظه ی پرواز ، وقتی برشیشه ی این پنجره ی تنهایی ، نگاهم را می سپارم ، فوج فوج پرنده هایی را می بینم که که بر شیشه نقش پنجه هایشان را حک می کنند تا از این همه بندهای نامرئی ، شاید رها شوند و آبشاری از قرار در جویبار بی قراریهایشان جاری کنند !
من هر روز به پشتوانه ی این بی قراری ها ، کنار این پنجره می آیم تا نگاه خسته ام را به سمت کوچه پرواز دهم و بکوچم از دلشوره هایی که رود رود از جلگه ی نگاهم جاری می شوند . . .
ای همیشه آشنا !
امروز هم با بی قراری ها کنار پنجره ی همیشگی ام ، با تو ، و با دلواپسی هایی که از افق آشنایی ات بر من می تابند ، قرار دارم و همچنان بی قراری ها پنجه بر شیشه می سایند تا این دیوار شیشه ای را بشکنند و تو را و زیارت تو را در آغوش شوریده ی خویش جای دهند .
یا مولا
بی قراری هایمان را ، قراری ده !
*****

از بس بیقراری ها بر قاب روانم تنیده اند که نفهمیدم لحظه ها کی آمدند و کی کوله بارشان را بستند و رفتند ! و من اینک مانده ام در آغاز شبی که « قدرت درست رستن » را به آدمی تقدیم می کند ؛ در آغاز شبی که قدرش را . . .
بگذار خلاصه اش کنم . این همه را تو هم می دانی و من مانده ام که با این همه ناتوانی های عبوسی که به من چنگ انداخته اند ، چگونه باید این شب را قدر بدانم و همپایش تا صبح ، بی قراریهایم را بشمارم .
نمی دانم
نمی دانم . . .
تنها می دانم که امشب علی - که سلام خدا همیشه سمت او جاری است - به آرامش می رسد ، قرآن بر سرها می بارد تا آدمیان سبزسبزشوند ، برویند و آسمان را در آغوش زمینیشان جای دهند .
گفتم علی ؛ یادم آمد که علی بسیار بزرگتر از آن است که بر زبان علیلم جاری شود و باز یادم آمدم که علی برای علی شدن بر همه ی اعتقادات راستین و الهیش استوار ماند ، پا پس نکشید و در همه جا مظلومانه صدای رسایش را جار زد که ای مردم عدل ، عدل ، عدل . . .، و همه چیز را به خاطر رویش عدل در دل زمینی که خود می دانست نابارور است ، به کار بست تا شاید کسی به راه آید و آسمانی شود .
یادم آمد که علی برای بزرگ شدن نان یتیمان را چپاول نکرد ، علی برای بزرگ شدن به تمجید می نوشان نپرداخت , علی برای بزرگ شدن عدالت را در زیر چکمه های غرور و دنیاپرستی و حکومت کردن له نکرد ، علی برای بزرگ شدن تنها علی وار به آسمان نگریست ، با خدای خویش عهد بست که حقی را از کسی مچاله شده نگذارد ، علی برای بزرگ شدن سوخت همه ی خواستنی هایش را ، برباد داد هجوم هوس ها را و آنقدر بزرگ شد که از خود نشانی نداشت ، او یک علی بود ، اما برای همه ی دست ها و چشم هایی که التماس باران داشتند ، برای . . .
آی راوی !
این همه گفتی اما خودت از علی چه نشانی داری ؟!
این همه گفتی اما یادت باشد دارد دیر می شود ؛ دارد دیر می شود و تو هنوز در بستر کلمات می لولی و گرفتار واژه هایی هستی که تو را در بند کرده اند ! . . .
راست می گویی ! باید بلند شوم ؛ باید به جنگی خونین چنگ زنم تا بمیرانم همه ی دلمشغولی های مزاحم را ؛ تا بمیرانم همه ی وسوسه های کرکس نشان را ؛ تا بمیرانم خودم را و رویشی دیگر گونه بیآغازم در این شب قرار ؛ در این شبی که فرشته ها برای گشایش درهای آسمان ، جاده را آماده ی عبور کرده اند .
باید بروم
« جوشنم » کجاست ؟! . . .
*****

دیوارها احاطه ام کرده اند و من باید در پی راهی باشم تا گام های خسته ام را سمت آن آبی موعود جاری کنم .
چه شگفت است نفس کشیدن اما خدای نفس ها را ندیدن !
چه شگفت است نگاه کردن اما خورشید نگاه بخش را ندیدن !
چه شگفت است شنیدن اما آفریدگار صداها را ندیدن !
و روزه فرصتی است برای نفس کشیدن ،
نگاه کردن
و شنیدن
در کنار خدا با اجازه ی خدا !
*****

پلک می گشایم و نگاه می کنم به همه ی فرشته هایی که هلهله کنان بیدارم کرده اند ، تا نوازشم دهند و بر دستانم سیمای بهشت را نقاشی کنند . . . !
چه عطر نجیبی در فضای اتاقم تکثیر شده است !
انگار فرشته ها طبقی ازعطر بهشت برایم آورده اند تا با عطرش پروازم دهند و آسمانی ام کنند؛ پروازم دهند تا بهشتی ام کنند !
باید برخیزم .
باید هوای دلم را داشته باشم تا مسیر عطرها را گم نکند .
باید برخیزم .
باید تازگی را بر جسم و جانم بیاویزم و دلاویزتر از همه ی لحظه های تماشا زیبا شوم .
فرشته ای می گفت : « بهشت شایسته ی زیباترین هاست »
باید از بازار سحر چند طبق زیبایی بخرم .
باید زیبا شوم .
*****


